روز بیستم :

سه شنبه 92/7/23 مطابق با 10 ذیحجه

مشعرالحرام – منا

امشب  تا اذان صبح هرکسی به نماز ودعا واستغاثه به درگاه خداوند وگاهی هم استراحت مشغول بود .کسی به فکرکسی نبود.حرف بیهوده ولغوی وغیبتی درکارنبود.خودت بودی وخدای خودت.

اذان که گفته شد هرکاروانی جداگانه به نماز جماعت ایستادند.

ونماز راکه خواندند به طرف پل مُحَسَّر-که مرز بین مشعر ومنا است وباید موقع طلوع آفتاب ازآن عبور می کردند.- راه افتاند.

موقع رسیدن به پل چون هنوز چند دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود توقف کردیم.

همینکه آفتاب طلوع کرد حرکت کردیم.جمعیت زیادی بوداصلا ابتدا وانتهای صف دیده نمی شد.انسان درتعجّب است که چگونه این جمعیت 3-4 میلیونی همه اسکان می یایبند وهمه اعمالشان را انجام می دهند.هرکاروانی با علامت مخصوص خود دور هم جمع بودند وحرکت می کردند.



بعد از عبور ازپل به تنگه ای رسیدیم که با عبور ازآنجا به ابتدای چادرها یا خیمه های برزنتی سفید منا رسیدیم.

پایان خیمه ها مشخص نبودهرچه به اطراف نگاه می کردی خیمه می دیدی که بالای هرکدام هم یک کولرنصب شده بود.

بعداز چند دقیقه ای که از بین چادرها گدشتیم به چادرهای کاشان رسیدیم.با مستقرسدن درچادرها واستراحت چنددقیقه ای وخوردن میوه درحدود ساعت 9 صبح به طرف جمرات راه افتادیم.

درآن ازدحام میلیونی بعد ازیک ساعت به جمرات رسیدیم.

چون امروز باید فقط جمره ی عقبه یا شیطان بزرگ را سنگ می انداختیم،از جمره ی اولی و وسطی گذشتیم وبه جمره ی عقبه رسیدیم.

این مرتبه مشکل خانم ها را نداشتیم چون آنها شب قبل سنگ زده بودند. سنگ زدن دربین آن همه جمعیت واقعا کار سختی بودفشار جمعیت مانع آن می شد که بتوانی به جلو بروی وسنگ بزنی.

البته برای بعضی مثل ما که ازدور هم می توانستند سنگ پرتاب کنند مشکلی نبود ولی برای افراد ضعیف خیلی سخت بود حتما باید با یک کمکی می رفتند.(نکته ای که قابل توجه بودوحتما قدرت خدا دراین کاربوداین بود هرکس که سنگ می انداخت دربین صدها سنگ ،سنگ خودش را می دید که به دیوار می خورد یا نه.) هرکسی آنقدر سنگ می زد تا مطمئن شود هفت سنگ زد است.من هم 10 سنگ زدم .دربین جمعیت هرمشکلی امکان داشت پیش بیاید.یکی نفسش می گرفت اورا با هرسختی بود به کنار می آوردند.یکی پایش به ویلچر برخورد می کرد زخمی می شد.یک کفش از پایش بیرون می آمدوپابرهنه می شدیکی کیسه ی سنگش ازگردنش کنده می شدودربین جمعیت گم می شد وبدون سنگ می ماندو... .

همه که سنگشان را زدند به درخروجی که قرار گذاشته بودیم رفتیم ودرساعت 11/30 به خیمه ها رسیدیم.وقتی به خیمه ها رسیدیم معاون کاروان حاج اقای رسولی که به نیابت ما برای قربانی کردن گوسفندان به قربانگاه رفته بودخبرداد که گوسفندها قربانی شدند.بنابراین ما باید تقصیر(کوتاه کردن مو)یا حلق(تراشیدن سر) می کردیم.آنهایی که دفعه ی دوم حجشان بودتقصیرکردند وآنهایی که بار اول بود سرها را تراشیدند.

من هم بعداز اینکه سرم را تیغ زدم رفتم درصف حمام.عجب حمامی.حمام ها همان توالت هابود که یک دوش هم به شیر آن وصل کرده بودند واین دوش ها یا لوله اش شکسته بودیا سردوش نداشت،یا مثل فواره آب به اطراف می ریخت .بالاخره نوبت ما که شد آبی به بدن ریختیم وبه چادر رفتیم.

عصرهم با خانم چند دقیقه ای در اطراف چادر ها قدمی زدیم وبه تماشای دستفروش ها پرداخنیم. چون بعد ازاعمال حج فرصت ماندن درمکه را نداشتیم وباید به مدینه می رفتیم.بنابراین کاروان ما تصمیم گرفت که طواف حج ونسا را قبل از رمی جمرات انجام دهد. به همین دلیل شب ساعت 8/30 خوابیدیم تا با یک استراحت کوتاه بلند شویم وبه مکه ومسجدالحرام برویم وطواف کنیم.

ساعت 11/30 شب آماده شدیم برای رفتن به مسجدالحرام.رفتیم به خیابان وبعداز نیم ساعت معطلی با یک اتوبوس یه طرف حرم راه افتادیم.ساعت 1/30 بامداد درمسجدالحرام بودیم وآماده برای طواف حج وطواف نسا.