آسیابان
شخصی وارد یک آسیاب گندم شد.
دید به جای اینکه یک انسان گندمها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده.
قاطر میچرخید و آسیاب کار میکرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بستهای!»
آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمیکند».
آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا میفهمی؟»
آسیابان گفت: «برو این پدر سوختهبازیها را به قاطر من یاد نده!»
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:57 توسط ابوالفضل عنایتی
|
باسلام؛این وبلاگ به منظور ارائه ی اطلاعات جهت دسترسی علاقه مندان به ورزش کوه نوردی در موردآگاهی های هنگام کوه نوردی،برنامه ها،همایش ها، وفعالیت های هیات راه اندازی شده است.