شخصی وارد یک آسیاب گندم شد.

دید به جای اینکه یک انسان گندم‌ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده.

قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
 
از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!»
 
آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند».
 
آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»
 
آسیابان گفت: «برو این پدر سوخته‌بازی‌ها را به قاطر من یاد نده!»